قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1701
تاريخ الفي ( فارسى )
حلّاج هيچكس از علما را سخن نمانده و عوام بسيار به او فريفته شدهاند . » پس مقتدر حكم كرد كه : او را به محمّد بن عبد الصّمد ، كه صاحب شرطهء بغداد است ، بسپار . بنابراين ، حامد وزير او را در شب بيست و چهارم ذيقعده پيش محمّد بن عبد الصّمد فرستاد و او على الصّباح او را به ميدان بغداد آورده اوّلا هزار تازيانه بر وى زدند و بعد از آن ، هر دو دست و هر دو پايش را ببريدند . گويند كه او در اين احوال هيچ نمىگفت الّا در وقتى كه او را تازيانه مىزدند با هر تازيانه كلمهء « احد » ، « احد » بر زبان مىراند « 1 » . و بعضى چنين گويند كه در اين وقت جزع و گريهء بسيار كرد . و اللّه اعلم بحقايق الامور .
--> ( 1 ) . كسى كه تازيانه مىزد مىگفت در موقعى كه شلّاق مىزدم صدايى فصيح مىشنيدم كه مىگفت : يابن منصور لا تخف ( پسر منصور ! نترس ) . مردمى كه ناظر بودند گريه مىكردند ؛ - منبع پيشين ، ص 79 .